سيد محمد باقر برقعى

266

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دل سرگشته صبا اگر گذرى بر ديار و روضهء يار * بگو كه اين دل سرگشته هست زار و نزار ز بس‌كه سنگ جفا مىخورم ز مردم دون * نه دست رزم به تن دارم و نه پاى فرار غريب و بىكس و سرگشته‌ام ، نما مددى ! * تو اى كريمِ وفاپيشه ، حقّ هشت و چهار اگرچه مسلك من نيست شِكوه در عالم * دلم نه ميل چمن دارد و نه فصل بهار خلاف هركه ببينى كه در شكوه بهار * شده‌ست مست نگارى و محو بوس و كنار دل رميده و آزرده هيچ حاضر نيست * كه رو كند به تماشاى سبزه و گلزار به چشم « فصحت » اگر نيك بنگرى ، بينى * كه لشكر غم و دردست از يمين و يسار دجلهء اندوه من كه از هجر تو هر روز در آذر باشم * من كه عمريست به دست تو فسونگر باشم من كه در دامنت آويخته دارم دستى * حيف باشد كه ز سوز تو چو مجمر باشم عقل و ديوانگىام هر دو برفت از دستم * من كه در دجلهء اندوه شناور باشم نه دلم ميل چمن دارد و نه چيدن گل * تا به كى غم‌زده و زار و مكدّر باشم سخت بگرفته دلم اى بُت شيرين‌حركات * رونما ! ز آنكه ز هجران تو مضطر باشم بر سر كوى تو هركس به نوايى برسيد * همچو « فصحت » من سودازده بر در باشم آتش عشق ز هجر فرقت روى تو من در آه و افغانم * به‌سان كشتى بىبادبان در بحر ، غلتانم اگر افتد گُذارم بر سر كوى تو اى مه‌رو ! * بگيرم دامنت ، گويم : طبيبا ! كن تو درمانم دواى درد من باشد نظر كردن به روى تو * خوشا وقتى كه بينم قامت محبوب جانانم دلى دارم گرفتار هواى نفس و ، مىترسم * بريزد خون من آخر ، كند زار و پريشانم ببين در آتش عشق تو شب تا روز مىسوزم * ترحّم كن ! كرم بنما ! كه در زندان حرمانم مرا در فرقتت مگذار و بنوازم به ديدارى * كه دارم حبّ تو در دل ، به جان مشتاق ديدارم